تبليغاتX
بیایید کمی فکر کنیم...

بیایید کمی فکر کنیم...

کمی متفاوت فکر کنیم...

ما یه حساب  از طرف دانشگاه توی بانک اقتصاد نوین برامون باز کردن، ما یه سر رفتیم شعبه ی اقتصاد نوین دیدیم اینترنت بانک داره و این چیزا گفتیم این یه قرون دو زار پس انداز دانشجویی رو که با خون دل جمع کردیم بریزیم به حساب شاید توی اینترنت خواستیم خرید کنیم به درد میخوره بالاخره ما دانشجوی کامپیوتریم با کلاسیم پیشرفته ایم(شما جدی نگیرید!!!)
یه روز کزایی! گفتیم بریم سیم کارت اعتباری با این حسابمون ثبت نام کنیم ببینیم چطوره آخه فرمش توی پست گیر نیمومد!
خلاصته الکلام رفتیم توی سایت توپس و مدرن و خوب و عالی و کارآمد شرکت موخابرات! اسم نویسی کردیم برای دریافت یه سیم کارت اعهتباری! با پر کردن تمام فرمها و پرسیدن سوالات در مورد جد و آباد و اصل نصب ما رسید به مرحله پرداخت آکلترونیکی! وقتی پول رو از حساب مبارک ما کسر کرد ما دوکمه ی ادامه رو زدیم گفت ثبت نام با موفقیت انجام نشد! دوباره سعی کنید و گفت از اول فرم پرکنید!
ما در این وضعیت شیرجه زدیم روی سایت بانک اقتصاد نوین حسابمون رو چک کنیم دیدیم بعلههههه! هر چی پول توش بوده معادل 4 ثبت نام کم کرده!!!! اگه بیشتر بود هم کم میکرد شک نکنید!
بعد مدت کوتاهی پول یه ثبت نام برگشت داده شد اتوماتیک طی اصلاح سند...
بازم خلاصته الکلام ما زنگ زدیم بانک اینور اونور شعبه فرم پر کردن...بعد یه ماه بانک گفت پولو پس نمیدن بهمون !
ما گفتیم که کنیم؟! چه نکنیم؟! رفتیم اداره بازرسی کل استان خوزستان شکایت کردیم!
سرتو درد نیارم بعد 4 ماه دوندگی و نامه نگاری مهندس محترم جلیلی بازرس ارشد مخابرات با تهران که سازمان بازرسی بهش دستور داد پی گیر کار ما باشه میگه ما نامه میدیم اونا هم پول نمیدن!
خوب آقا مخابرات دزده زورش زیاده پولو نمیده نمیخوای سرتو بکوب تو دیوار!(این کلام خودمه!)


پا ورقی: با عجله نوشتم غلط املایی داره ببخشید و همینطور اینترنت انحصاری مخابرات از نوی دیال آپ که اگه توی دنیا بفهمن ما ازینا داریم هنوز بهمون میخندن...آیا میدونید وزارت پست و تلگراف م تلفون بعد از وزارت نفت پولدارترین وزارت ایرانه؟ حیفم میاد بهش بگم وزارت ارتباطات و...
خیلی بدم میاد ازشون...نه سر این قضیه...کلآ خون مردوم رو توی شیشه کردن...شما 2 روز قبضتو دیر بده ببین چی میشه! همه میدونن...آقا بسه دیگه نمیگم وگرنه سکته میزنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 20:56  توسط نامیرا  | 

هیج وقت به وضعیت موجود مطمئن نباشید، تغییرش کار یه چشم به هم زدنه، ممکنه با مخ از قله ی خوشبختی بیفتید پایین... یا برعکس...
پس زیاد مطمئن نباشیم که مغرور هم نشیم.

پاورقی: دیگه اینترنت ندارم کمتر آپ میکنم ولی آپ میکنم...6 واحد هم گرفتم باید بخونم...کلی هم کار دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0:37  توسط نامیرا  | 

من چند بار طعم دوستی با جنس مخالف رو چشیدم و چند باری هم طعم اون چیزی که بهش میگن عشق رو! ولی هر بار شکست میخوردم...مخصوصآ این آخری که حدود یه ماه پیش از کسی بود که اصلآ انتظار نمیرفت.
چند روز پیش یه فال گرفتم واسه خودم این رفیق حافظ! حقیقتآ شیخ دو عالمه و لسان الغیب...بخونید ای تمام کسایی که شکست خوردید و غمگینید. من اصلآ غمگین نیستم...محض اطلاع گفتم. دیگه کافیه آزمون خطا بسه دیگه چند بار باید یه راه غلط رو امتحان کرد؟!
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم                      چرا نه خاک کف پای یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم                        بشهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده ی وصال شوم                       ز بندگان خداوندگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان               گرم بود گله یی رازدار خود باشم
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود            دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمود شود حافظ                     وگرنه تا باید شرمسار خود باشم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 8:53  توسط نامیرا  | 

2-3 سال پیش توی یکی از این سایت ها خبری معتبر - شرمنده به خاطر ندارم چه سایتی ولی از منبع مطمئن باشید - خوندم ایران بدترین سیستم بانکداری و بانکی دنیا رو از نطر مشتری مداری و کاغذ بازی داره.

حالا یه چیز من اضافه اش کنم؟ الان بانک بودم دزده اومد پولی رو که یه نفر میخواست بده دست متصدی از دستش کشید فرار کرد!!!  رفیق موتور سوارشم دم در بانک منتظر سوارش کرد و الفرار! خلاصته الکلام! پولو برد یه لیوان آبم روش خورد! مامور نگهبانم حتی نفهمید!

پاورقی: نداریم امروز!
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 10:19  توسط نامیرا  | 

آیا میدونید کمونیست ها همدیگه رو رفیق خطاب میکنن؟
همونطوری که مثلآ رفقای  بسیجی همدیگه رو برادر خطاب میکنن...
منم از خطاب کردن دوستان و آشناهان به عنوان رفیق خیلی خوشم میاد. البته من کمونیست نیستم ها!
شما چطور؟ دوستان و آشنایانتون رو ترجیح میدید چی صدا کنید؟ عزیزم؟ عزیز؟ رفیق؟ یا...؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 12:38  توسط نامیرا  | 

دیپلوماسی پرداختن دروغ است به نزاکت و فریب حریف به طلاقت...

کتاب خاطرات و خطرات نوشته ی مهدی قلی هدایت (مخبر السلطنه)
صفحه ی بیست و پنج
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 17:31  توسط نامیرا  | 

اصولآ توی همه ی دانشگاهای دنیا ترم یکی هارو اذیت میکنن!
منم یه خاطره کوتاه دارم از ترم اولم...
یه روز توی محوطه ی دانشگاه ترم دومی ها! داشتن فوتبال بازی میکردن منم رفتم بهشون ملحق شدم که بازی کنم. توپ افتاد نزدیک من یکیشون داد زد بهش پاس نده!!! ترم یکیه! و اونم بهم پاس نداد! منم ول کردم رفتم ولی بعدها یه حالی ازشون گرفتم که نگو!

پاورقی1: منو اون ترم دومی ها همه ورودی یه سال بودیم ولی چون دانشگاه بیشتر از ظرفیتش دانشجو گرفته بود مارو دو قسمت کردن طبق معمول به علت شانس خوب من، سهمم شد ترم بهمن!

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:6  توسط نامیرا  | 

دیشب دوست قدیمی و عزیزم اومد پیشم...
نشستیم باهام از گذشته ها صحبت کردیم، که عجب دوران شیرینی بود. نمیدونم چرا کل گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش یادم اومد. یاد وبلاگم افتادم توی پرشین بلاگ سال 82 مینوشتم اما مطالبش رو ندارم پاک شدن. از توی کش( Cache ) گوگل بعضی ها رو در آوردم، عجب بچه بودم! به مسائل سطحی نگاه میکردم. اما بعضی تحلیل هام هم جالب بود به حدی که الان به فکرم نمیرسه همچین حرفهایی بنویسم. ذهنم فعال تر بود الان تنبل شده! به قول همین دوستم خاک نشسته روش! ولی در کل خام مینوشتم.
دیشب ساعت 2-3 نشستم دیوان حافظ رو برای اولین بار خوندم! از 5 سالگی یه دیوان عزلیات حافظ داشتم اما دیشب اولین بار بود بازش کردم خوندمش!
این درومد:
ای که در کوچه معشوق ما میگذری          بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

پا ورقی: فکر میکنم چند سال دیگه به نوشته های این وبلاگمم همین نظر رو داشته باشم. آخه آدما به گذشتشون همیشه همین نگاه رو دارن. به خودشون میگن چه خام و کم تجربه بودم!

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 10:31  توسط نامیرا  | 

امشب که این پست رو مینویسم شب لیله الرغائب هست. اگه من اشتباه نکنم هر حاجتی(آرزو) داشته باشیم براورده میشه چون خدا میاد زمین پیش بنده هاش و چهره ی معنوی خودشو توی کعبه نشون میده...آرزو کنید دوستان! حتی اگه حرف من اشتباه باشه با آرزو کردن چیزی رو از دست نمیدید...میدید؟!

پاورقی: ببینید کار منی که یه زمانی افکار لاییک داشتم به کجاها رسیده!
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 1:21  توسط نامیرا  | 

ما حول و حوش 5 سال پیش با رفیقامون میرفتیم تو کوچه پس کوچه ها سیگار کشیدن! البته من که لب نمیزدم... فقط شده بودم دود خور و پایه سیگار کشیدنشون! خلاصه یه روز ما گفتیم آقا مرض دارید مارو میکشونید تو کوچه پس کوچه یواشکی سیگار میکشید؟ ماهم آشنایی فامیلی میبینتمون میشیم آش نخورده دهن سوخته! مرد باشید دم در خونه بکشید! بحث شد و قضیه به کجا رسید؟ شما بگید!!! شرط بندی شد سر اینکه من دم در خونمون یه نخ ناقابل سیگار بکشم! نفری هزار ریختن زمین!مارو توی عمل انجام شده قرار دادن! ماهم اول پولو گرفتیم بعدم رفتیم دم در خونمون یه نخ سیگار کشیدیم! چشمت روز بد نبینه چه تلخو بد بو بود! سرم گیج رفت!!! چند تا از همسایه ها هم رد شدن اونا هم مخشون هنگ کرد! بابا بچه مثبتی بودیم ما یه زمانی(جون عمه ام!). کشیدیمش رفت! شبم رفتم خونه مامان! هان؟ چتت؟(چته؟) یه نخ سیگار کشیدم پول هم گرفتم! وایییییی دیگه از این کارا نکنی! معتاد؟! میشی! چشششششششم!

الان اون رفیقم که پیشنهاد این شرط بندی رو داد معتاد شده...البته خیلی از رفیقام معتاد شدن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 21:52  توسط نامیرا  |