تبليغاتX
بیایید کمی فکر کنیم...

بیایید کمی فکر کنیم...

کمی متفاوت فکر کنیم...

بانک

2-3 سال پیش توی یکی از این سایت ها خبری معتبر - شرمنده به خاطر ندارم چه سایتی ولی از منبع مطمئن باشید - خوندم ایران بدترین سیستم بانکداری و بانکی دنیا رو از نطر مشتری مداری و کاغذ بازی داره.

حالا یه چیز من اضافه اش کنم؟ الان بانک بودم دزده اومد پولی رو که یه نفر میخواست بده دست متصدی از دستش کشید فرار کرد!!!  رفیق موتور سوارشم دم در بانک منتظر سوارش کرد و الفرار! خلاصته الکلام! پولو برد یه لیوان آبم روش خورد! مامور نگهبانم حتی نفهمید!

پاورقی: نداریم امروز!
+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 10:19  توسط نامیرا  | 

رفیق

آیا میدونید کمونیست ها همدیگه رو رفیق خطاب میکنن؟
همونطوری که مثلآ رفقای  بسیجی همدیگه رو برادر خطاب میکنن...
منم از خطاب کردن دوستان و آشناهان به عنوان رفیق خیلی خوشم میاد. البته من کمونیست نیستم ها!
شما چطور؟ دوستان و آشنایانتون رو ترجیح میدید چی صدا کنید؟ عزیزم؟ عزیز؟ رفیق؟ یا...؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 12:38  توسط نامیرا  | 

دیپلوماسی

دیپلوماسی پرداختن دروغ است به نزاکت و فریب حریف به طلاقت...

کتاب خاطرات و خطرات نوشته ی مهدی قلی هدایت (مخبر السلطنه)
صفحه ی بیست و پنج
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 17:31  توسط نامیرا  | 

ترم یک...

اصولآ توی همه ی دانشگاهای دنیا ترم یکی هارو اذیت میکنن!
منم یه خاطره کوتاه دارم از ترم اولم...
یه روز توی محوطه ی دانشگاه ترم دومی ها! داشتن فوتبال بازی میکردن منم رفتم بهشون ملحق شدم که بازی کنم. توپ افتاد نزدیک من یکیشون داد زد بهش پاس نده!!! ترم یکیه! و اونم بهم پاس نداد! منم ول کردم رفتم ولی بعدها یه حالی ازشون گرفتم که نگو!

پاورقی1: منو اون ترم دومی ها همه ورودی یه سال بودیم ولی چون دانشگاه بیشتر از ظرفیتش دانشجو گرفته بود مارو دو قسمت کردن طبق معمول به علت شانس خوب من، سهمم شد ترم بهمن!

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:6  توسط نامیرا  | 

یاد گذشته...

دیشب دوست قدیمی و عزیزم اومد پیشم...
نشستیم باهام از گذشته ها صحبت کردیم، که عجب دوران شیرینی بود. نمیدونم چرا کل گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش یادم اومد. یاد وبلاگم افتادم توی پرشین بلاگ سال 82 مینوشتم اما مطالبش رو ندارم پاک شدن. از توی کش( Cache ) گوگل بعضی ها رو در آوردم، عجب بچه بودم! به مسائل سطحی نگاه میکردم. اما بعضی تحلیل هام هم جالب بود به حدی که الان به فکرم نمیرسه همچین حرفهایی بنویسم. ذهنم فعال تر بود الان تنبل شده! به قول همین دوستم خاک نشسته روش! ولی در کل خام مینوشتم.
دیشب ساعت 2-3 نشستم دیوان حافظ رو برای اولین بار خوندم! از 5 سالگی یه دیوان عزلیات حافظ داشتم اما دیشب اولین بار بود بازش کردم خوندمش!
این درومد:
ای که در کوچه معشوق ما میگذری          بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

پا ورقی: فکر میکنم چند سال دیگه به نوشته های این وبلاگمم همین نظر رو داشته باشم. آخه آدما به گذشتشون همیشه همین نگاه رو دارن. به خودشون میگن چه خام و کم تجربه بودم!

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 10:31  توسط نامیرا  | 

لیله الرغائب

امشب که این پست رو مینویسم شب لیله الرغائب هست. اگه من اشتباه نکنم هر حاجتی(آرزو) داشته باشیم براورده میشه چون خدا میاد زمین پیش بنده هاش و چهره ی معنوی خودشو توی کعبه نشون میده...آرزو کنید دوستان! حتی اگه حرف من اشتباه باشه با آرزو کردن چیزی رو از دست نمیدید...میدید؟!

پاورقی: ببینید کار منی که یه زمانی افکار لاییک داشتم به کجاها رسیده!
+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 1:21  توسط نامیرا  | 

سیگار

ما حول و حوش 5 سال پیش با رفیقامون میرفتیم تو کوچه پس کوچه ها سیگار کشیدن! البته من که لب نمیزدم... فقط شده بودم دود خور و پایه سیگار کشیدنشون! خلاصه یه روز ما گفتیم آقا مرض دارید مارو میکشونید تو کوچه پس کوچه یواشکی سیگار میکشید؟ ماهم آشنایی فامیلی میبینتمون میشیم آش نخورده دهن سوخته! مرد باشید دم در خونه بکشید! بحث شد و قضیه به کجا رسید؟ شما بگید!!! شرط بندی شد سر اینکه من دم در خونمون یه نخ ناقابل سیگار بکشم! نفری هزار ریختن زمین!مارو توی عمل انجام شده قرار دادن! ماهم اول پولو گرفتیم بعدم رفتیم دم در خونمون یه نخ سیگار کشیدیم! چشمت روز بد نبینه چه تلخو بد بو بود! سرم گیج رفت!!! چند تا از همسایه ها هم رد شدن اونا هم مخشون هنگ کرد! بابا بچه مثبتی بودیم ما یه زمانی(جون عمه ام!). کشیدیمش رفت! شبم رفتم خونه مامان! هان؟ چتت؟(چته؟) یه نخ سیگار کشیدم پول هم گرفتم! وایییییی دیگه از این کارا نکنی! معتاد؟! میشی! چشششششششم!

الان اون رفیقم که پیشنهاد این شرط بندی رو داد معتاد شده...البته خیلی از رفیقام معتاد شدن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 21:52  توسط نامیرا  | 

کار دنیا

عجب در کار این دنیا مانده ام...همیشه توی زندگیم از قضاوت زود ضربه خوردم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 20:32  توسط نامیرا  | 

چهار چوب امن

ذهن و فکر ما امن ترین جای دنیاست.
اگه جسم مارو به بردگی ببرن،
اگه به ما زور بگن،
اگه اختیاری از خودمون نداشته باشیم،
اگه زندانی باشیم،
اگه حتی مارو بکشن،
ذهن و فکر ما چهار چوبی امن و غیر قابل نفوذی هست که خدا به ما داده که حتی با بمب اتم هم نمیتونن تغیرش بدن، ادمهای خاصی مد نظرم نیست، کلی گویی میکنم. پس بیایید از این امن ترین وسیله ی دنیا، از این موهبت الهی بیشتر و بهتر استفاده کنیم.
بیایید کمی فکر کنیم... کمی متفاوت فکر کنیم...
+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 18:10  توسط نامیرا  | 

فحش دادنم این روزا جرأت میخواد...

آقا! توی قسمت نظرات من فحش میدی آدرس وبلاگتم بنویس در خدمت باشیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 13:24  توسط نامیرا  | 

اینترنت مفتی!

lاین داستان برای من اتفاق افتاد بدون کمو کاست بیان میکنم.
ما 5-6 سال پیش طبق معمول هر شب تابستون ساعت 12 شب نشستیم پای کامپیوتر که کانکت کنیم اینترنت و فیض اینترنت شبانه ی مفتی رو ببریم! اصولآ من 7-8 سال پیش پدر ISP مخابرات و دانشگاه چمران رو در اوردم! اقا تا نشستیم دیدیم بیرون پنجره اتاقم گربه ی پر رو وول (vool) میخوره.  روشم کم نمیشد عجب گربه ی سمج و پر رویی. نمیرفت پی کارش! اینقدر شیطنت کرد گفتم برم کیشش کنم!!! اقا ما پنجره رو باز کردیم یه هو یکی کلاش (بله اسلحه ی کلاشینکف!!!) رو گذاشت رو سرمون و گفت تکون نخور! حقیقتآ اینقدر اولش ترسیدم نفهمیدم یارو سربازه؟! گفتمش چه میکنی اینجا چی میخوای؟ گفت تو چه میکنی؟!!!!! بهش گفتم خونمونه! گفت بیخود ! تکیه بده به حفاظ وگرنه میزنمت با تیر!!! گفتمش چرا؟! (خوب پر رو تکیه میدادی) دیدم گلنگدن رو کشید گفت تکیه میدی یا میزنمت!!! منم دو دستی میله هارو چسبیدم انگار که پدر مادرمن! توی همین حین یکی داد میزد بابا گفتم این خونه نه اون خونه! سربازه گفت نه! همینه گرفتمش! یارو عربده کشید بابا اینوره نه اونور! خلاصه به من گفت تکون نخور الان میام. قضیه؟؟ خونه بغلی رفته مسافرت کلید دست یکی از اشناهاشون بود. همسایه شب میاد از سفر خبر نمیده. این اقای امانتدار ماهم میبینه چراغا روشن خاموش میشن رفته زوووووود زنگ زده آقای پلیس؟ الو: دزد اومده. این نیروی عزیز انتظامی هم آدرسو اشتباه میاد! بقیشم که میدونید.
فقط دو نکته: 1- چند روز پیش سر خیابونمون یکی رو با تفنگ کشتن پولاشو بردن...به همین دلیل اینها با حق تیر اومده بودن!  2- توی عمرم اینقدر نترسیدههههههههههههه بودم! نامردا بعدش عذر خواهی هم نکردن از من!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 11:26  توسط نامیرا  | 

دلخوشی

اینو مینویسم شاکی میشن خیلی ها ولی خوب دیگه شرمنده!
امروز صبح که رفته بودم بانک یه خانمه دستشو دراز کرد قبضشو بده به متصدی بانک، آقا این نیم کیلو طلا به دستش بود (به خدا من چشم چرون یا بخیل نیستم) چندین تا النگوی بزرگ هر کدوم هم این هوا! وقتی توی خونه بحثم میشه با مادرم سر طلا (منظورم دعوا نیست، صحبت عادی با مامان جونم) میگم بهش این طلا چه فایده ای واسه شما داره؟! چند تیکه آهنه! همش فکر خرید جدیدش هستید و تعویض قدیمی! (ولی خدایی مادرم زیاد اهل این کارا نیست ولی اخر بازم زنه دیگه!!!) شاکی میشه چشاش قرمز و میگه طلا زینت زنه و دلخوشی زن به همیناست و این حرفا! اخر سر هم میگه بیچاره زنت فردا بد بخته چون براش طلا نمیخری!!! من که با طلا مخالف نیستم اما نه دیگه یک کیلو طلا! اصلآ این دوره زمونه از نظر امنیت هم برای خانما بده طلاشون جلب توجه کنه، نه؟
حالا گیر من اصلآ این نیست که خسیسم مثلآ، من میگم دلخوشی مگه به این چیزاست؟ من خودم توی زندگی دو تا دلخوشی داشتم به هیچ کدوم نرسیدم. یکی داشتن یه دوست خوب(البته دختر) و با وفا و این حرفا که گیرم نیومد دوم هم داشتن یه لپ تاپ، هر وقت از جلوی این لپ تاپ فروشی ها رد میشم عین مجسمه میخکوب میشم نگاه میکنم.وصف مقدار علاقه ی من به این دو چیز در حد قلمم نیست! خلاصه من از داشتن هر دوی این دلخوشی ها نا امید شدم و بیخیالشون شدم، اما نمردم؟!! من موفق شدم فراموششون کنم.
ادم میتونه به یه چیز دیگه دل خوش کنه مثلآ الان من وبلاگم رو دوست دارم! نمیگم همه درویشو مرتاض. ولی خدایی دلخوشی به این چیزا نیست، دلخوشی یه چیز درونی هست که امثال من هنوز توان دلخوشی از درون رو نداریم ولی میتونیم به این چیزا دل خوش کنیم یا نه؟ نه به چیزی که همش هزینه داره یا بدست اوردنش خارج از توان ماست...
وراجی کردم ؟ باشه بابا چرا میزنی حالا؟! اخ! نزننننننننننن!
سعدی میگه: از درویشی پرسیدند دلت چه میخواهد؟ گفت: آنکه هیچ نخواهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 18:19  توسط نامیرا  | 

راه برگشت

[ صدای زنگ موبایل... ]

او: (بی درنگ) سلام...آیا راه برگشتی هم وجود داره؟

من: مگر راهی رفتیم که بخواهیم برگردیم؟

او: منظورت چیه؟

من: ما قرار بود راهی رو با هم آغاز کنیم که تو قدم اول رو بر نداشتیم جا زدی... اما من به راهم ادامه دادم.
رفتمو رفتم. الان خیلی بین ما فاصله هست.

او: یعنی منو نمی بخشی؟ نمیشه فاصله ها رو کم کرد و دوباره مثل اول شد؟

من: بله البته من تورو بخشیده بودم. اما هرگز عقب گرد و تکرار اشتباهات رو از من نخواه، که جوابم
نه!!! هست.

او: تو خیلی کینه ای هستی، سنگ دل، همیشه حرف از بخشش می زدی، پس چی شد حالا؟!

من: [ لبخندی تمسخر آمیز ]

او: به چی میخندی؟

من: هر چی من هیچی نمیگم تو گستاخ تر میشی.

او: حرف آخرته؟

من: حرف اول و آخر.

[ پایان تماس ]

افسوس که موبایل هرگز زنگ نخورد که من بهت بگم واقعآ راه برگشتی وجود نداره...

نتیجه گیری اخلاقی با شما...




+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:35  توسط نامیرا  |