احساس میکنم بد جوری آدم کثیف و خبیثی هستم. همین!
+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 7:1  توسط نامیرا
|
داشتم دو ، سه شب پیش مطلب خیلی داغ و جالبی در همین زمینه مینوشتم. اینقدر که دستم از داغیش سوخت!!!
شوخیدم! برقا رفت همش پرید قبل از اینکه آپدیت بزنم! ولی من دوباره سعی ام رو میکنم.
یکی از جذاب ترین رویاها و سناریوهایی که من اون رو همیشه دنبال میکنم مرگ خودمه. بارها و بارها این کار رو با داستانهای مختلف انجام دادم. بله من نحوه ی مرگ خودم رو از دید سوم شخص پی گیری میکنم و توی دهنم به تصویر میکشم. البته کمی هم چاشنی تخیل بیشتر مواقع قاطیش هست ولی بعضآ پیش میاد که سعی کنم واقع گرایی هم بکنم. شاید برای خیلی ها مرگ چیز بد و ترسناکی باشه، شایدم نحوه ی مردن فقط این ترس رو ایجاد میکنه ولی من با این رویاها و تخیلات مرگ رو از نزدیک احساس کردم و با اون آشنا هستم، بعضی مواقع تا عمق وجودم اون رو حس کردم و با چشمام دیدمش. حتی من اتفاقاتی که بعد از مرگم هم ممکنه به وقوع بپیونده رو هم تجسم و پیش بینی کردم. چون معمولآ قبل از خواب{1} میرم سراغ تخیلاتم این قضیه ی مردن خودم رو بارها خواب دیدم و بارها پیش اومده از خواب پریدم در حالی که داشتم خواب میدیدم پای جنازه ی خودم در حال سوگواری هستم و دارم دفن اش میکنم. واقعآ شیرینه. ممکنه از دید شما عجیب بیاد ولی خوب چیزیه که هست.
{1} خواب: در مورد خود خواب کلی حرف واسه ی گفتن دارم.
پاورقی: من مرگ رو لمس کردم.
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 2:36  توسط نامیرا
|
من زندگی واقعی ام یک طرف و تخیلاتم هم طرف دیگر، البته همیشه مرز بین رویا و واقعیت رو حفظ کردم و نگذاشتم اثری روی زندگی واقعیم داشته باشه. بیشتر واسم جنبه ی تفریحی داره.
از بچه گی بگم که با یکی از دوستام ساعتهای بیکاری می نشستیم و از کوچکترین سوژه و حرکتی من یه داستان - معمولا طنز - در می آوردم و براش فی البداهه تعریف میکردم و با هم کلی می خندیدیم. اون همیشه قوه ی تخیل منو تحسین میکرد.
الان هم دنیایی جدا از واقعیت و شگفت انگیز از تخیلاتم دارم. تا حالا از این دنیا جز برای یکی از دوستام چیزی نگفتم...ولی حالا تصمیم گرفتم علنی کنم، آخه به نظرم واسه رشد و بهبودش موثره.
من توی این دنیا هیچ شخصیت خیالی ندارم ولی خودم هر طور که دلم بخواد قدرت دارم که اونم ناشی میشه از مسایل و مشکلات خصوصی که دارم. آدمهای تخیلات من همون آدمهای اطرافم هستن ولی فرقشون اینه که اونطور رفتار میکنن که من دلم میخواد! نه اونطوری که توی واقعیت هستن!!!
من همیشه یه سناریو رو در نظر میگیرم و بهش شاخ و برگ میدم...ممکنه داستانم توی ذهنم به یه دو راهی برسه...منم امشب یه راهشو تموم میکنم و فردا شب راه دیگه. ممکنه کمی عجیب باشه ولی چیزیه که هست و یکی از بهترین تفریحات منه.
واسه این جلسه تا همین جا کافیه! آخه زیادی اطلاعاتتون میره بالا خطرناکه!!!
پاورقی: من دیوونه نیستم ها!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 2:22  توسط نامیرا
|
تنبل خان نویسنده ی این وبلاگ یا آپدیت نمیکنه یا یکهو پشت هم صد تا آپ راه میندازه همشونم قربون یکی!
مدتیه چششم به مامورین پلیس که میخوره واقعآ غصه میخورم...
اجازه بدید بحث رو با چند سوال شروع کنم...
1- در بقیه کشورهای دنیا(همه جا جز ایران) وقتی چشم مردم به مامورین پلیس می افته چه احساسی بهشون دست میده؟ قائدتآ احساس امنیت و راحتی خیال.
2- توی ایران وقتی چشم شما به یک مامور پلیس می افته چه احساسی بهتون دست میده؟
پلیس ایران قبلآ یه نیمچه بخاری داشت که الان اونم نداره...یه زمانی چند تا گشت امنیتی توی شهر میدیدی و بعضی وقتا سرباز هایی که توی خیابونها پست میدادن...درسته همونم الکی بود ولی خوب بود! الان چی؟ الان روی همه ی ماشین ها ی قشنگشون (اون زمان پیکان داشتن از سرشونم زیاد بود) نوشتن گشت ارشاد و توی خیابون جوون جمع میکنن...این کار از بیخ و بن غلطه. زمان دبیرستان ما پلیسا تفریحی به دختر و پسری که باهم بودن گیر میدادن ولی الان مثل اینکه دیگه دزد و جانی نداریم وظیفه ی اصلی پلیس این مملکت شده جمع اوری جوونا! انگار میخوان آرشیو جمع کنن! بیایید شهر مارو ببینید...وانت میبرن مرکز شهر و جوونایی که مثلا موهاشون فلان شکله یا دخترایی که روسریشون اینطوریه عین بلانسبت گوسفند میندازن عقب وانت بعد پر که شد میبرن... ولی به خدا نشد. این شیوه ی مملک داری و تامین امنیت نیست. پلیس کدوم کشور آدمهای معمولی رو دستگیر میکنه و میبره؟! دزدا هم به ریش مردم میخندن و عشقشون رو میکنن؟ ما توی اهواز محلاتی داریم که پلیس جرات نداره بره اونجا و اگر هم بره دیگه برنمیگرده...باور نکنید ولی همچین محله هایی داریم...یعنی این نظام که این همه ادعای اقتدارش میشه زورش به این محله ها نمیرسه و باید بره سراغ جوونای بی گناه؟ دیوار کوتاهتر نبود!
خلاصته الکلام من حالم از پلیس ایران به هم میخوره. به معنای واقعی باید جمع کنن و برن.
پا ورقی: خواستارم اگه کسی نقاشیش خوبه یک کاریکاتور بکشه و دختری که جلوی چشم پلیس یه دزد موتوری کیفشو قاپیده داره جیغ و داد میکنه و کمک میخواد ...مامور پلیس بیخیال، راحت بهش بگه خانم حجابتو درست کن وگرنه به جرم بهم زدن امنیت اخلاقی بازداشتی!
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 14:31  توسط نامیرا
|
اینطوری که معلومه من کلآ با همه ی معلم انگلیسی های دوران دبیرستانم مشکلات داشتم!
ما یه بار سال سوم سر کلاس انگلیسی طبق معمول همه ی کلاس ها پر حرفی کردیم و مجلس بحث داغی سر کلاس و وسط درس دادن آقا معلم عزیز راه انداختیم. البته این دبیره خودشم یکم خل وزن بود! اخه من اون موقع ها کله ام بیشتر از الان بخار داشت و هر روز بدون رد خور اخبار گوش میدادم و شونصد تا سایت خبری تحلیلی سر میزدم و شونصدتر! جور مقاله و خبر میخوندم و ذخیره اشون هم میکردم واسه همین آرشیو بزرگی هم دارم از اخبار چند سال پیش! خلاصته الکلام این معلمه خوشش نیومد از این کار ما و با من افتاد روی دنده ی لج و هر بار میومد سر کلاس اول منو بیرون میکرد و بعد خیالش راحت میشد! حالا بیرون کردن منم داستانی داره بس شنیدنی! همیشه به من و یکی از دوستام باهم میگفت برید بیرون ولی وقتی تا نصف راه میرفتیم به اون دوستم میگفت صبر کن! تو جوان رشید و خوش هیکلی هستی...حیفه که بری بیرون...جوانمردی از هیکل رشیدت میباره!!!؟؟ تو نباید اینطوباشی! بقیه حرفاشم یادم نیست! بعد منو میگفت برو بیرون و اون رو میگفت برگرد سر جات! این سناریوی هر هفته روز چهار شنبه کلاس زبان خارجه ی ما بود!
پا ورقی: معلمه هیچ وقت درس نمیداد و همیشه از بدی های دانشگاه پیام نور گرفته تا گوجه ی توی ساندویچ میگفت ولی درس نمیداد! اما من هیچ وقت به نتیجه ی خاصی در مورد دلیل این رفتارش نرسیدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 13:58  توسط نامیرا
|
Everything Will Be Okay At The End.
If It's Not Okay,
It's Not The End...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 2:35  توسط نامیرا
|
این پست رو به افتخار دوست عزیزم مریم نویسنده ی وبلاگ
میخوام خودم باشم اینجا میزارم.
باز امشب اي ستاره ي تابان نيامدی باز اي سپيده ي شب هجران نيامدي
شمعم شکفته بود که خندد به روي تو افسوس اي شکوفه ي خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دريچه ي زندان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد دل کند افسوس اي غزال غزل خوان نيامدي
گفتم به خوان عشق شدم ميزبان ماه نا مهربان من تو که مهمان نيامدي
خوان شکر به خون جگر دست مي دهد مهمان من چرا به سر خوان نيامدي
نشناختي فغان دل رهگذر که دوش اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي
صبرم نديدهاي که چه زورق شکسته ايست اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي
در طبع شهريار خزان شد بهار عشق زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي
پاورقی: خسته شدم از بحث و انتقاد! یکم هم بزار رمانتیک بازی در بیاریم!!! به قیافه ام نمیاد؟ تقصیر من نیست به خدا این شکلی بودم وقتی دنیا اومدم ازم نپرسیدن میخوای چه شکلی باشی??!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 13:56  توسط نامیرا
|
یه داستان بگم از اول دبیرستانم که هنوز خندم میندازه!
من سال 79 اول دبیرستان بودم...
صندلی های ما توی دبیرستان از این تکی ها بود. یه روز دبیر زبان داشت با یکی از شاگردا صحبت میکرد طرف داشت به آرومی عقب عقب می اومد و همین طور به صحبتش ادامه میداد...وقتی به صندلیش رسید برگشت یه نیم نگاهی بهش انداخت اومد بشینه که من صندلی رو عقب کشیدم اونم اومد که تق! محکم افتاد روی زمین! خیلی لذت بردم آخه خیلی قشنگ افتاد! معلم چشاش از حدقه داشت بیرون میزد! بلافاصله گفت برو بیرون! فقط برو بیرون! لحنش خیلی باحال بود! عین کسی که نفسش در نمیاد و حرف میزنه!
من انتظار برخورد شدید تری داشتم ولی وقتی بیرونم کرد بیشتر لذت بردم چون ککم هم نگزید!
خداییش خیلی حال داد!
پاورقی: تصمیم به کشیدن صندلی به عقب آنی اتخاذ شد!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 0:40  توسط نامیرا
|
آقا من توپم پره! عصبانی ام! شاکی ام شدید!
این مملکت با چی میچرخه؟ با پول نفت خوزستان...کسی مخالفه؟ حرفی داره؟ نبود؟!
پس چرا سهم ما کمه؟ چرا ما بد بختیم؟ چرا همه به ما فخر میفروشن؟ چرا هنوز همه ی ایران فکر میکنن ما دهاتی هستیم؟ چرا همه فکر میکنن ما همه سیاهیم و هنوز سوار شتر میشیم؟ البته اگه سیاهم باشیم شتر هم سوار بشیم هم به کسی ربطی نداره...
میخواید بفهمید دهاتی یعنی چی؟ خوزستان رو یه سال از ایران جدا کنید بعد یه چرخ توی تهران بزنید میفمید دهاتی یعنی چی...همدیگه رو میخورید خوب...هیچی ندارید بازم فخر میفروشید. نشد آخه نشد...بحث نکن توجیح هم نکن...همین تو هستی با منو امثال من مثل عقب افتاده های بیچاره برخورد میکنی...
دلیلی جز مرکز گرایی دولت لعنتی ایران نداره...تمام سرمایه میره تهران خرج میشه و تقسیم میشه...چیزی موند تهش بندازین جلوی این دهاتی ها صداشون در نیاد...
بعضی وقتا دلم میخواد با اینهایی که اینجا تمایلات جدایی طلبانه دارن همصدا بشم...شاید اینجا هم شد دوبی! هر چی بشه از الان بهتر میشه...ولی باز به خودم میگم خجالت بکش...تو ایرانی هستی...این حرفا رو نزن.
وقتی میرم آبادان دانشگاه، سرم از بوی گازی که توی شهر هست همیشه درد میگیره...آخه پالایشگاه گاز وسط خود شهره...ولی باورتون میشه آبادانی ها گاز ندارن؟ هنوز کپسول پر میکنن؟ گاز مستقیم پمپ میشه تهران...جونم بره واسه تهران...فداتون بشم الهی...از ماست که بر ماست. اینم از بی عرضه گی ماست.
من نه همدردی کسی رو میخوام نه توجیح...سکوت برای من کافیه...سسسسسسسسس!
پاورقی: این حرفا چند ساله توی دلمه...
+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1:7  توسط نامیرا
|
چقدر لذت داره هدفون توی گوشت باشه و آهنگهای عبدالحلیم رو گوش بدی و وبگردی کنی...
چقدر لذت داره وقتی داری مسیر اهواز تا آبادان رو برای رفتن به دانشگاه طی میکنی عبدالحلیم گوش بدی...
حتی اگه دوستات بهت بخندن بگن که اینا چیه گوش میدی...بله اینم لذت داره...
چقدر لذت داره وقتی دلت میگیره شعر کوچه رو از حفظ واسه دل خودت بخونی نه اونی که وقتی براش حفظش کردی ترکت کرد و حتی فرصت نداد یه بار براش بخونی تا همیشه حسرتشو بخوری...
قبول کنید همه ی اینا لذت داره...برای من داره ولی میدونم برای شما نداره!!! اصل لذتش هم به همینه!
میدونید چی بیش از همه ی اینها لذت بخشه؟ یه روزی از نظر اجتماعی علمی یا هر چیز دیگه ای به جایی برسید که اونی که ترکتون کرد حسرتتون رو بخوره و بسوزه! به خودش بگه چقدر احمق بود! لذت بخشه بحث نکن با من چون تو این مورد اصلآ دموکراتیک نیستم!
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 18:55  توسط نامیرا
|
و من مدتی نبودم...
رفته بودم سفر و چند روز آخر اینترنت دستم نبود بنویسم میخوام برم!
تازه قصد دارم سفر نامه بنویسم اسمشم بزارم سفر نامه بیهقی یا ناصر خسرو...شایدم هرودوت!
عجب پر رو ام من!
رفتم اصفهان خوف بود ولی همش رفتم بازار! آخرش این چهلستون رو ندیدم من! این وضعش نیست مگه ما خودمون بازار نداشتیم!
از عجایب خلقت اینکه من در طول این سفر پخته ش م یعنی نیم پز بودم قبلآ الان کاملآ مغز پختم! آماده ی میل نمودن!!!
نه ولی خداییش ایرانی ها هم بعضی وقتا یه کارایی میکنن عجیب...مثلآ گز بلداجی خیلی جاها ارزون تر از خود بلداجیه!
و خیلی اقلام دیگه که از سرچشمه اش بخری گرون تر میدن!
این از طمع کاری ما ایرانیها نیست؟
+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 14:13  توسط نامیرا
|