یه روز به همراه دو نفر از دوستان گرامی به نامهای "س" و "ش" (از بردن نام کامل معذورم) توی خیابون راه میرفتم. قابل ذکر است که این دو دوست گرامی ما هر دو معتاد هستن و قیافه ی "س "بسیار تابلو است و از کیلومترها اونطرفتر داد میزنه من معتادم!!!
حالا داستان از این قراره که ما همینطور که توی خیابون راه میرفتیم، "ش" نیازمند گلاب به روتون رفتن دستشویی میشه! تصادفآ هم این دوست ما جلوی مرکز ترک اعتیاد بزرگ اهواز تندش میگیره! میگفت که خوبه اینجا حتمآ دستشویی هست بریم اینجا!(اشاره به مرکز...) من گفتم خوب بریم! اما "س" میگفت اصلآ امکان نداره من بیام! حالا از "ش" اصرار بابا بیا بریم! از "س" هم انکار! نه! نمیام!
بهش گفتم خوب چرا نمیایی؟! میترسی بگیرنت اون تو ترکت بدن!
گفت نه! مگه من چمه؟! پاک پاکم! ولی میترسم فامیلی، آشنایی، عمویی، کسی منو داخل یا دم در ببینه! آخه اونوقت چه فکری راجع به من میکنن! بعد پیش خودشون فکر میکنن من معتادی چیزی هستم زبونم لال!
حالا آخرش؟! با ما نیومد داخل! آقای "َش" هم از خیرش گذشت و به بقیه راه ادامه دادیم.
پاورقی: به ما ازین تهمتا نزنید ما یه مدت با اینا گشتیم! الانم خیلی وقته پیچوندمشون و ندیدمشون!
+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 16:17  توسط نامیرا
|
آقا ما یه مادر بزرگ خوب و مهربونی داریم لنگه نداره...
یه یخچال داره این مادر بزرگ ما! انتها نداره! هر وقت میریم خونشون شیرجه میزنیم روی یخچالش! اونم نمیگه نخورید میگه بخورید و ببرید! همه چی توی این یخچال پیدا میشه...از انواع شیرینی ها و تنقلات و آبمیوه و شیر شکلات گرفته تا هر نوع میوه و غذا! فقط باید یواش یواش بخوری توی گلوت گیر نکنه!
حالا نقطه ی مقابل یخچال ما! سوت میکشه! آخه ما چند تا نهنگ توی خونه داریم هر چی بریزی توی یخچال عرض یه صبح تا ظهر یاورشون استاد میشه...
پاورقی: شما هم تو فکو فامیل ازین یخچالا دارید؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 23:58  توسط نامیرا
|
فرا رسیدن عاشورای حسینی رو به همه ی انسان های آزاده ی دنیا تسلیت عرض میکنم.
امیدوارم اون جایی که از همه چیز و همه کس قطع امید کردیم امام حسین به کمکمون بیاد و سفارش مارو پیش
خدا بکنه...
+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت 14:18  توسط نامیرا
|
خوب ما طبق چیزی که در مطلب قبلی گفتیم تشریف مبارک رو بردیم دانشگاه کبیره ی خودمون و بعد از ساعتها صبر ایوب مسئول مربوطه تشریف آورد.
من: میخوام برم سربازی بعد بیام بقیه درسمو بخونم...
اون: برای چی میخوای بری؟
من: خوب میخوام برم!!!
اون: آهان خوب باشه ولی نمیشه باید انصراف بدی!
من: نه من شنیدم میشه.
اون: نه نمیشه! همون که گفتم! باید انصراف بدی.(پایان)
اینم که نشد فعلآ اینطور که معلومه در خدمتتون هستیم!
پاورقی: اسراییل خوب آدم میکشه...نمیدونم چرا دقیقآ اول ماه محرم هوس کردن آدم بکشن....فکر کنم یه جورایی امام حسین میخواد به ما بگه بابا ایرانیا بیخیال این زنجیر زدنو مسخره بازیا و بند آوردن خیابونا. اگه مردید برید این بزبزای قندی رو بکشید. من آدم مذهبی نیستم ولی به نظر شما فرق ما الان با مردم کوفه ی اون زمان چیه؟ اگه نام نویسی کنن برای اعزام داوطلب به جبهه ی فلسطین من میرم.(100 سال نام نمی نویسن) به قول ما ایرانیا مرگ یه بار شیون یه بار! میریم میمیریم که دیگه در آینده خیالتون راحت باشه از این برنامه های حمایتی و آبکی صدا سیما و دولت! اینم حرفیه ها؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 0:1  توسط نامیرا
|
و من مدتی نبودم!
خوب حتمآ کار داشتم...
ولی نه کارم نداشتم! حس نوشتن نبود! زوره مگه؟ نمیدونم چرا فقط وقتی مشکل دارم نوشتنم میاد! البته فکر نکنید من الان مشکل دارم!
میخوام اگه دانشگاه مرخصی بده برم سربازی بعدش بیام بقیه درسمو بخونم! فکر نکنید سنوات(درست نوشتم؟!) خوردم ها! نه! ولی دیگه به خدا حس درس نیست. حس بی پولی نیست! خسته شدم از اینکه توی این مملکت هر غلطی بخوام بکنم پایان خدمت میخواد. از سربار بودن و ضایعی اینکه هنوز پدرم بهم پول میده. اونم زوری. بیخیال. از قدیم گفتن گوشت خودتو بخور منت قصاب رو نکش!
پا ورقی: امیدوارم جهان آخرت حقیقت داشته باشه...اگه گفتید چرا؟!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 12:55  توسط نامیرا
|