یاد گذشته...
دیشب دوست قدیمی و عزیزم اومد پیشم...
نشستیم باهام از گذشته ها صحبت کردیم، که عجب دوران شیرینی بود. نمیدونم چرا کل گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش یادم اومد. یاد وبلاگم افتادم توی پرشین بلاگ سال 82 مینوشتم اما مطالبش رو ندارم پاک شدن. از توی کش( Cache ) گوگل بعضی ها رو در آوردم، عجب بچه بودم! به مسائل سطحی نگاه میکردم. اما بعضی تحلیل هام هم جالب بود به حدی که الان به فکرم نمیرسه همچین حرفهایی بنویسم. ذهنم فعال تر بود الان تنبل شده! به قول همین دوستم خاک نشسته روش! ولی در کل خام مینوشتم.
دیشب ساعت 2-3 نشستم دیوان حافظ رو برای اولین بار خوندم! از 5 سالگی یه دیوان عزلیات حافظ داشتم اما دیشب اولین بار بود بازش کردم خوندمش!
این درومد:
ای که در کوچه معشوق ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
پا ورقی: فکر میکنم چند سال دیگه به نوشته های این وبلاگمم همین نظر رو داشته باشم. آخه آدما به گذشتشون همیشه همین نگاه رو دارن. به خودشون میگن چه خام و کم تجربه بودم!
نشستیم باهام از گذشته ها صحبت کردیم، که عجب دوران شیرینی بود. نمیدونم چرا کل گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش یادم اومد. یاد وبلاگم افتادم توی پرشین بلاگ سال 82 مینوشتم اما مطالبش رو ندارم پاک شدن. از توی کش( Cache ) گوگل بعضی ها رو در آوردم، عجب بچه بودم! به مسائل سطحی نگاه میکردم. اما بعضی تحلیل هام هم جالب بود به حدی که الان به فکرم نمیرسه همچین حرفهایی بنویسم. ذهنم فعال تر بود الان تنبل شده! به قول همین دوستم خاک نشسته روش! ولی در کل خام مینوشتم.
دیشب ساعت 2-3 نشستم دیوان حافظ رو برای اولین بار خوندم! از 5 سالگی یه دیوان عزلیات حافظ داشتم اما دیشب اولین بار بود بازش کردم خوندمش!
این درومد:
ای که در کوچه معشوق ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
پا ورقی: فکر میکنم چند سال دیگه به نوشته های این وبلاگمم همین نظر رو داشته باشم. آخه آدما به گذشتشون همیشه همین نگاه رو دارن. به خودشون میگن چه خام و کم تجربه بودم!
+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 10:31  توسط نامیرا
|
