تبليغاتX
بیایید کمی فکر کنیم... - تابستون پارسال بود...

بیایید کمی فکر کنیم...

کمی متفاوت فکر کنیم...

تابستون پارسال بود...

تابستون پارسال بود... هوا گرم بود منم رفتم یه بستنی چیزی بخورم. یه بستنی فروشی توی مسیرم بود رفتم اونجا و یه دونه سفارش دادم. وقتی نشستم بودم یه زن حدود سی ساله یا کمی کمتر هم نزدیکای فروشنده نشسته بود روی یه صندلی...

قیافه ی این زن خیلی برام آشنا بود هر چی هم فکر کردم من اینو از کجا می شناسم یا کجا دیدمش به هیچ نتیجه ای نرسیدم...اما چیزی که بیشتر منو به فکر کردن وادار کرد که این زن کیه؟! صحبتهایی بود که با فروشنده داشت میکرد...

همون طور که بستنی رو میخورد تعریف می کرد که بله دیشب سر برنامه بودم پسرای باحالی بودن قلیون هم بود کشیدیم!!! فروشنده هم همراهی میکرد! میگفت دیگه این چند روزه کجاها برنامه رفتی و اون زن هم جواب میدادو از این قبیل حرفا!!!

در آخرم بستنیش که تموم شد گفت الانم قرار دارم باید برم سر برنامه!!!

منو میگی...خدا...اخه این کیه اینقدر اشنا میزنه؟؟؟

خلاصه اون روز گذشت...

دو سه روز بعد من داشتم میرفتم بانک سر کوچه ی خونمون کار داشتم...یهو دیدم اهههههه! این که همون خانم اون روزیه اس! بگو چرا آشنا بود. بهله! بچه محله! وقتی دیدمش داشت با موبایلش حرف میزدو میرفت...

اما لحظه ی غم انگیز این بود که یه بچه ی حدود 3-4 ساله دنبالش میدوید و داد میزد مامانننننننننننن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 23:30  توسط نامیرا  |