دلخوشی
اینو مینویسم شاکی میشن خیلی ها ولی خوب دیگه شرمنده!
امروز صبح که رفته بودم بانک یه خانمه دستشو دراز کرد قبضشو بده به متصدی بانک، آقا این نیم کیلو طلا به دستش بود (به خدا من چشم چرون یا بخیل نیستم) چندین تا النگوی بزرگ هر کدوم هم این هوا! وقتی توی خونه بحثم میشه با مادرم سر طلا (منظورم دعوا نیست، صحبت عادی با مامان جونم) میگم بهش این طلا چه فایده ای واسه شما داره؟! چند تیکه آهنه! همش فکر خرید جدیدش هستید و تعویض قدیمی! (ولی خدایی مادرم زیاد اهل این کارا نیست ولی اخر بازم زنه دیگه!!!) شاکی میشه چشاش قرمز و میگه طلا زینت زنه و دلخوشی زن به همیناست و این حرفا! اخر سر هم میگه بیچاره زنت فردا بد بخته چون براش طلا نمیخری!!! من که با طلا مخالف نیستم اما نه دیگه یک کیلو طلا! اصلآ این دوره زمونه از نظر امنیت هم برای خانما بده طلاشون جلب توجه کنه، نه؟
حالا گیر من اصلآ این نیست که خسیسم مثلآ، من میگم دلخوشی مگه به این چیزاست؟ من خودم توی زندگی دو تا دلخوشی داشتم به هیچ کدوم نرسیدم. یکی داشتن یه دوست خوب(البته دختر) و با وفا و این حرفا که گیرم نیومد دوم هم داشتن یه لپ تاپ، هر وقت از جلوی این لپ تاپ فروشی ها رد میشم عین مجسمه میخکوب میشم نگاه میکنم.وصف مقدار علاقه ی من به این دو چیز در حد قلمم نیست! خلاصه من از داشتن هر دوی این دلخوشی ها نا امید شدم و بیخیالشون شدم، اما نمردم؟!! من موفق شدم فراموششون کنم.
ادم میتونه به یه چیز دیگه دل خوش کنه مثلآ الان من وبلاگم رو دوست دارم! نمیگم همه درویشو مرتاض. ولی خدایی دلخوشی به این چیزا نیست، دلخوشی یه چیز درونی هست که امثال من هنوز توان دلخوشی از درون رو نداریم ولی میتونیم به این چیزا دل خوش کنیم یا نه؟ نه به چیزی که همش هزینه داره یا بدست اوردنش خارج از توان ماست...
وراجی کردم ؟ باشه بابا چرا میزنی حالا؟! اخ! نزننننننننننن!
سعدی میگه: از درویشی پرسیدند دلت چه میخواهد؟ گفت: آنکه هیچ نخواهد.
امروز صبح که رفته بودم بانک یه خانمه دستشو دراز کرد قبضشو بده به متصدی بانک، آقا این نیم کیلو طلا به دستش بود (به خدا من چشم چرون یا بخیل نیستم) چندین تا النگوی بزرگ هر کدوم هم این هوا! وقتی توی خونه بحثم میشه با مادرم سر طلا (منظورم دعوا نیست، صحبت عادی با مامان جونم) میگم بهش این طلا چه فایده ای واسه شما داره؟! چند تیکه آهنه! همش فکر خرید جدیدش هستید و تعویض قدیمی! (ولی خدایی مادرم زیاد اهل این کارا نیست ولی اخر بازم زنه دیگه!!!) شاکی میشه چشاش قرمز و میگه طلا زینت زنه و دلخوشی زن به همیناست و این حرفا! اخر سر هم میگه بیچاره زنت فردا بد بخته چون براش طلا نمیخری!!! من که با طلا مخالف نیستم اما نه دیگه یک کیلو طلا! اصلآ این دوره زمونه از نظر امنیت هم برای خانما بده طلاشون جلب توجه کنه، نه؟
حالا گیر من اصلآ این نیست که خسیسم مثلآ، من میگم دلخوشی مگه به این چیزاست؟ من خودم توی زندگی دو تا دلخوشی داشتم به هیچ کدوم نرسیدم. یکی داشتن یه دوست خوب(البته دختر) و با وفا و این حرفا که گیرم نیومد دوم هم داشتن یه لپ تاپ، هر وقت از جلوی این لپ تاپ فروشی ها رد میشم عین مجسمه میخکوب میشم نگاه میکنم.وصف مقدار علاقه ی من به این دو چیز در حد قلمم نیست! خلاصه من از داشتن هر دوی این دلخوشی ها نا امید شدم و بیخیالشون شدم، اما نمردم؟!! من موفق شدم فراموششون کنم.
ادم میتونه به یه چیز دیگه دل خوش کنه مثلآ الان من وبلاگم رو دوست دارم! نمیگم همه درویشو مرتاض. ولی خدایی دلخوشی به این چیزا نیست، دلخوشی یه چیز درونی هست که امثال من هنوز توان دلخوشی از درون رو نداریم ولی میتونیم به این چیزا دل خوش کنیم یا نه؟ نه به چیزی که همش هزینه داره یا بدست اوردنش خارج از توان ماست...
وراجی کردم ؟ باشه بابا چرا میزنی حالا؟! اخ! نزننننننننننن!
سعدی میگه: از درویشی پرسیدند دلت چه میخواهد؟ گفت: آنکه هیچ نخواهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 18:19  توسط نامیرا
|
