<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیایید کمی فکر کنیم...</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/</link>
<description>کمی متفاوت فکر کنیم...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Sep 2009 22:12:55 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سربازی</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>من رفتم سربازی. وقتی برگردم بهتون خبر میدم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 22:12:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ها؟!</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آقا نویسنده وبلاگ مرد!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدافظ!!!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختی</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>خوشبختی در نظر ما آدمها همیشه اون چیزیه که نداریم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گفتاری از  خودم!!!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 09:18:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تابستون پارسال بود...</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>تابستون پارسال بود... هوا گرم بود منم رفتم یه بستنی چیزی بخورم. یه بستنی فروشی توی مسیرم بود رفتم اونجا و یه دونه سفارش دادم. وقتی نشستم بودم یه زن حدود سی ساله یا کمی کمتر هم نزدیکای فروشنده نشسته بود روی یه صندلی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قیافه ی این زن خیلی برام آشنا بود هر چی هم فکر کردم من اینو از کجا می شناسم یا کجا دیدمش به هیچ نتیجه ای نرسیدم...اما چیزی که بیشتر منو به فکر کردن وادار کرد که این زن کیه؟! صحبتهایی بود که با فروشنده داشت میکرد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همون طور که بستنی رو میخورد تعریف می کرد که بله دیشب سر برنامه بودم پسرای باحالی بودن قلیون هم بود کشیدیم!!! فروشنده هم همراهی میکرد! میگفت دیگه این چند روزه کجاها برنامه رفتی و اون زن هم جواب میدادو از این قبیل حرفا!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در آخرم بستنیش که تموم شد گفت الانم قرار دارم باید برم سر برنامه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منو میگی...خدا...اخه این کیه اینقدر اشنا میزنه؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه اون روز گذشت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو سه روز بعد من داشتم میرفتم بانک سر کوچه ی خونمون کار داشتم...یهو دیدم اهههههه! این که همون خانم اون روزیه اس! بگو چرا آشنا بود. بهله! بچه محله! وقتی دیدمش داشت با موبایلش حرف میزدو میرفت...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما لحظه ی غم انگیز این بود که یه بچه ی حدود 3-4 ساله دنبالش میدوید و داد میزد مامانننننننننننن!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 20:00:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات دو پیام نوری!</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بالاخره خرابکاری خودمو کردم و از دانشگاه پیام نور انصراف دادم!  در پی این تصمیم مهم میخوام کتاب خاطرات تحصیل در این دانشگاه رو با کمک یکی از همرزمان قبلآ انصراف داده ام بنویسم. کتابی به نام خاطرات دو پیام نوری! (بر وزن خاطرات دو سفیر) انتشرات نشر اکاذیب هم قبول زحمت کردن میخوان این کتاب رو ببرن زیر چاپ! حالا اگه هم این دوستم مثل من خاطراتشو ننوشت به هر جهت من یه کتاب دیگه مینویسم به نام پیام نورات و خطرات! (بر وزن خاطرات و خطرات) امیدوارم مورد قبول همه ی دوستان واقع بشن این کتابا و افشاگری های من باعث بشه دیگه کسی مثل من وارد این جهنم دره نشه و عمرشو تلف نکنه!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ولی به قول قدیمیا جلو ضررو از هر جا بگیری منفعته! واسه همین من خوچحالم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی: وبلاگ یه تغییر کرده هر کی گفت چه تغییری بهش یه سهمیه ورود به دانشگاه پیام نور جایزه میدم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 19:30:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>ما از زندان و این چیزا نترسیدیم کلی مرام ترکوندیم به خاطر سال نو جواز وبلاگمون که باطل بود رو ندید گرفتیم! اومدیم سال نو رو تبریک بگیم! دلمون نیومد آخه! اما امسال یه ترس ورم داشته اونم اینه یه سال دارم پیر میشم!!! قبلنا برعکس بود! دوست داشتیم زود بزرگ بشیم! ای خدا ما آدمها رو ببین همیشه حسرت چیزی رو میخوریم که نداریم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا شما هم اگه پلیسی بازرسی چیزی ازتون اومد سوال کرد این وبلاگه مطلب جدیدی چیزی نوشته و این چیزا شما بگید نه تکذیب میکنید! مونیتورتون اشتباهی نشون داده! عکس منم نشونتون داد بگید نه! من اینو تا حالا ندیدم! نمیشناسم! &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس فعلا خدافز! من فرار کنم که بازرسای وزارت وبلاگ نبیننم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Mar 2009 20:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انا لله و انا الیه راجعون...</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;با سلام و عرض ادب ما مدتها بود حاضر نبودیم مرگ این وبلاگ رو بپذیریم و هنوز دستگاهای پزشکی رو ازش جدا نکرده بودیم که دل خودمون خوش باشه(عین این بیمارای مرگ مغزی که دستگاه ها و وسایلو ازشون جدا نمیکنن)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اما بر اساس حکم جاری محبور شدیم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بر اساس حکم وزارت وبلاگ ایران به استناد ماده واحده 258 و تبصره بند 5 این وبلاگ رسمآ غیر قانونی اعلام می شود و ازین به بعد اجازه نداره مطلب بنویسه و اگه بنویسه خودش میدونه! این حکم رسمی است و کان لم یکن تلقی میشود و اگه زیر پا گذاشته شود ما هم اینجا رو زیر پا میزاریم. دیگه خلاصه از ما گفتن!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;امضاء&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;چلغوز فرهنگیان - وزیر وبلاگ ایران&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رو نوشت: سایت گوگل - وبلاگای دیگر - وزارت اینترنت - وزارت اونترنت - وزارت وبلاگ - نویسنده وبلاگ - خوانندگان وبلاگ - جامعه مردم غیور خوزستان و اهواز - دانشگاه پیام نور(به اینا چرا دادن منم نمیدونم؟!) و خیلی های دیگه که نمیشه بگیم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت: از بازدیدکنندگان متشکرم - نویسنده وبلاگ&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2009 13:42:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرکز ترک اعتیاد!</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه روز به همراه دو نفر از دوستان گرامی به نامهای &quot;س&quot; و &quot;ش&quot; (از بردن نام کامل معذورم) توی خیابون راه میرفتم. قابل ذکر است که این دو دوست گرامی ما هر دو معتاد هستن و قیافه ی &quot;س &quot;بسیار تابلو است و از کیلومترها اونطرفتر داد میزنه من معتادم!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا داستان از این قراره که ما همینطور که توی خیابون راه میرفتیم، &quot;ش&quot; نیازمند گلاب به روتون رفتن دستشویی میشه! تصادفآ هم این دوست ما جلوی مرکز ترک اعتیاد بزرگ اهواز تندش میگیره! میگفت که خوبه اینجا حتمآ دستشویی هست بریم اینجا!(اشاره به مرکز...) من گفتم خوب بریم! اما &quot;س&quot; میگفت اصلآ امکان نداره من بیام! حالا از &quot;ش&quot; اصرار بابا بیا بریم! از &quot;س&quot; هم انکار! نه! نمیام! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بهش گفتم خوب چرا نمیایی؟! میترسی بگیرنت اون تو ترکت بدن!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گفت نه! مگه من چمه؟! پاک پاکم! ولی میترسم فامیلی، آشنایی، عمویی، کسی منو داخل یا دم در ببینه! آخه اونوقت چه فکری راجع به من میکنن! بعد پیش خودشون فکر میکنن من معتادی چیزی هستم زبونم لال!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا آخرش؟! با ما نیومد داخل! آقای &quot;َش&quot; هم از خیرش گذشت و به بقیه راه ادامه دادیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی: به ما ازین تهمتا نزنید ما یه مدت با اینا گشتیم! الانم خیلی وقته پیچوندمشون و ندیدمشون!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 12:46:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایستگاه شکم یا یخچال جادویی!</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آقا ما یه مادر بزرگ خوب و مهربونی داریم لنگه نداره...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه یخچال داره این مادر بزرگ ما! انتها نداره! هر وقت میریم خونشون شیرجه میزنیم روی یخچالش! اونم نمیگه نخورید میگه بخورید و ببرید! همه چی توی این یخچال پیدا میشه...از انواع شیرینی ها و تنقلات و آبمیوه و شیر شکلات گرفته تا هر نوع میوه و غذا! فقط باید یواش یواش بخوری توی گلوت گیر نکنه! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا نقطه ی مقابل یخچال ما! سوت میکشه! آخه ما چند تا نهنگ توی خونه داریم هر چی بریزی توی یخچال عرض یه صبح تا ظهر یاورشون استاد میشه...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی: شما هم تو فکو فامیل ازین یخچالا دارید؟! &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Jan 2009 20:27:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشورا</title>
<link>http://letsthink.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فرا رسیدن عاشورای حسینی رو به همه ی انسان های آزاده ی دنیا تسلیت عرض میکنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امیدوارم اون جایی که از همه چیز و همه کس قطع امید کردیم امام حسین به کمکمون بیاد و سفارش مارو پیش &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدا بکنه...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 06 Jan 2009 10:47:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=letsthink&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>letsthink</dc:creator>
<guid>http://letsthink.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
